کوله بار

11 July، 2009

مرا به من بازگردانید

پاسی از شب گذشته است و شب، جریان سکوت حقیقت است که در آن من تنها می شوم با من. با خودی که جا مانده است در این سال های نمی دانم کجا رفته. عجیب است که دیگر حتی عشق را هم نمی جویم. عجیب است که حتی نگاشته های عاشقانه ی همین ماه هایی که گذشت نیز غریب می نمایند. آنچنان آلوده ام به بوی تند گوگرد و سیاهی شهری که ماتم زده است انگار زندگی کردن را به سبک زندگان جرم می دانم دیگر.

می دانی؟ دلم کمی لطافت زندگی می خواهد. کمی جنگل پر درخت دیدن و خیس خیس میانه امواج دریا دراز کشیدن ساحل را. دلم دستانی می خواهد که بی اندوه تا ته سر بکشد جانم را و لبانی که از گلوله و به خون نشستن نگوید و به هنگامه ی لبخند مهتاب مرا با خود به فراسوی بودن ببرد. 

ما را چه می شود؟ کودکی مان به جنگ گذشت و جوانی مان به مبارزه و لرزه های پنهانی روزهایی که بر در کوبند و زنده زنده فراموشت کنند. هر طرف می نگریم درد است و رنجنامه ی آنان که پشت میله های زندان، روزگار سپری می کنند یا جان هایی که بی جان می شوند. نه دیگر صدای خوش موسیقی و نه دست گشودن ها و پایکوبی را به یاد می آوریم. نه دلمان می لرزد برای نگاهی و نه به انتظار می نشینیم لرزیدن دلی را. 

من زندگی را فراموش کرده ام. کابوس مشت های گره کرده و پیشانی شکافته و خون، خواب آرام شب هایم را ربوده است. آن لحظه ی نخستین بیداری صبح که عین بی خبری از دیروز و امروز-ِ آغاز نشده است به سلام نرسیده به نیستی می پیوندد.

مرا چه می شود؟ به خانه که می آیم بغضم را رها می کنم روی کیبورد و سرم را با دو دست می فشارم تا زمزمه های درونم را حتی نشنوم. همه ی وجودم خشم است و فریاد. نه مهر می دانم چیست دیگر و نه مهربان بودن. تنها بلندایی را می جویم برای فریادی بی انتها، برای گریستنی عمیق. 

چقدر دلم شانه ای می خواهد تا رها شوم اندکی. چقدر دلم آرامشی می خواهد تا زندگی کنم حتی برای ثانیه ای.

مرا به زهدان مادرم بازگردانید. مرا به آغاز بودن. 

تابم نیست. تابم نیست.

07 July، 2009

سلام رفیق روزهای بودن پر درد


برای شیوا نظرآهاری
کمیته گزارشگران حقوق بشر


این هفته هم که بگذرد می شود یک ماه. یک ماه است که تو نیستی و ما هستیم با این نوشته های ناتوان که جای خالی تو را مدام و مدام به یادمان می آورند. و امروز اوج دلتنگی من است. دلتنگی این کمیته که تو با دستانت ریشه به ریشه از جوانی ات سیرابش کردی. راستی دخترک روشنایی، این روزها از خودم می پرسم تو را چه شد که به جای سرخ کردن گونه ها و دوان دوان دویدن در پی عاشقی های بی حساب، دلت تپید و شدی هراسان رنج هایی که از آدمی بر آدمی می رود؟ چه شد که هجده سالگی ات را در خیابان ها پی آزادی جشن گرفتی و سال های بیستت را گاه و بی گاه در میانه دیوار و میله، انفرادی 209 را آشنا شدی؟

شیوا جان، دیروز روز پدر بود. تو نبودی و ما نمی دانستیم رسم هر ساله ات به یاد پدران شهید و شهیدان پدر و پدران زندانیان و زندانیان پدر بودن است و نوشتن و از آن ها گفتن، یا جوانمردی که خونش در رگ هایت جاری ست را در آغوش گرفتن و روزهای رفته ی عمرش را سپاس گفتن؟ همین شد که رفتیم به دیدار پدر و مادرت. گفته بودم خانه تان را دوست دارم؟ شاید نه پیش از آن که شبانه به خانه ات بریزند و به رسم سارقان زیر و زبر کنند داشته هایت را. فرصتی برای دیدارهای خانگی مان نبود. اما خانه تان را دوست دارم. مادرت که در را باز می کند امیدوار تر می شوم به خوبی ات، به استقامتت به بردباری و توانایی ات. مگر می شود دختر چنین مادری باشی و زانو خم کنی در برابر ظلم؟ پدرت هم. بگذار صادقانه بگویم دختر خورشید، هر دو دلتنگ هستند اما نیالوده اند آن را با سم چرایی های خودزنانه. خود، بازجوی خانگی تو نیستند و تنها دل تنگ نگاه جسور و سرکش ات.

رفیق مهربانی های نا تمام، روز بعد از رفتنت که نه، بنویسم بردنت بهتر است، روز پس از بردنت، این سرزمین آغازی دوباره داشت. آن لحظه ی نشستن گلوله میان قلب عابر چند قدم پیش ترت، فواره زدن خون از دستانی آن طرف تر، بر زمین افتادن قامتی در مقابل، ضجه های زنان و مردانی که جنازه بر دست می بردند، چوب ها و باتوم هایی که می چرخیدند در آسمان و فرود می آمدند بر تن مردم، زنجیرهایی که به نوازشی خمیده می کردند زانوان سروی را، همه را نبودی که شاهد باشی. نبودی ببینی بشر دیگر معنا ندارد و خس و خاشاک گونه چه بی رحم بر هم می کوبند این همه انسان را به شماره ای. باورت می شود؟ تو این همه از حق گفتی، از انسانیت، از انسان، و انسان است که تن به تن بر خاک می افتد این روزها. می توانم بشنوم صدایت را آن روز کشته شدن ندا که باور این همه برایت سخت است. می توانم بی تابی ات را تجسم کنم و در خود فرو رفتنت را. احساس ناتوانی ات را برای بازگرداندن جان او و هزاران دیگر را تا مثال همیشه بگویم:

اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود

اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی

در شگفت می مانی از نیروی خویش

در شگفت می مانی که به رغم ضعف خویش

چه مایه توانایی! *

از آن طرف ها چه خبر؟ هوای میان آن دیوارهای بلند ملعون چه طور است؟ هیچ خبر داری از سلول های آن طرف تر؟ از پس این همه گرفتن و در حبس کردن، هنوز جایی هست برای نفس کشیدن؟ می گویند صدای فریاد می آید، صدای ضجه های آدم هایی که بر تنشان زخم می زند دستان آدمی دیگر. شیوا؟ تو پاسخ این سوال را داری؟ تو می توانی توضیح دهی این معادله ی مجهول را؟ می توانی به من بگویی چگونه و تحت چه حسی انسانی می تواند انسان دیگر را این چنین آزار دهد؟ شکنجه کند؟ باور کن که این حجم از باور برایم دشوار است. مگر می شود انسانی را به خاک و خون کشید و دست ها را شست و به نماز ایستاد و یا لقمه ای به دهان برد؟ مگر می شود کسی چشم در چشمت بدوزد و درد را فریاد کند و شب، آرام سر بر بالین بگذاری؟ گفتیم هولوکاست گذشت و کشتارهای بوسنی، فجایع افغانستان، عراق و دهه ی شصت، گفتیم گوانتانامو اوج ننگ تاریخ بشری بود و جنایات غزه شرم آن، اما حالا خرداد 88 را چه نام گذاریم؟ و آن همه جان را که رفتند و این همه درد را که جاری ست؟

شیوا! تو که بازگردی حرفی ندارم برای گفتن از عدالت و انسانیت. همه ی حرفم از توحش خواهد بود، از خون، از شکنجه، از مرگ. یادت می آید تو را مادر حقوق بشر می نامیدیم و می نامیم؟ حس کودکی را دارم که بازگردی نمی دانم چگونه برایت بگویم فرزندت چنان غرق در خون است که هیچ مرهمی کارسازش نیست.

حرفی ندارم رفیق! بازگرد. بشریتی نمانده برای گرامی داشتش. برای از کرامتش گفتن. بازگرد و ببین هوای بیرون چه غبارآلود است این روزها و چه سیاه.



* مارگوت بیگل


20 June، 2009

ای وای وطنم!

06 June، 2009

همه چی از یاد آدمی می ره، مگه یادش که همیشه یادشه! *

دوباره تابستان نزدیک است و سرآغاز دلتنگی های من!
جوانترم. بیست و پنج ساله. سرکش و سرخورده.
هوا گرم است. روزهای متمادی غذا نخورده ام. تنم را به آب نزده ام.
دلم در سینه آرام ندارد. هراس دیدنت آزارم می دهد. از پله ها بالا می آیم.
خواهرت چیزی می گوید و من هم.
تو خوابیده ای.
نگاهت می کنم. آرام نیستی. سیر سیر نگاهت می کنم.
صورت استخوانی ات فشرده است.
دستانم را قفل می کنم مبادا برهم زنند سکوت تنهایی ات را.
بیدار می شوی. به اتاق تو می رویم.
دلم آرام ندارد. تمامی ات را می خواهم در لحظه ی به تمامی نبودنت.
تو روی تخت می نشینی و من کنار پایت.
سرم را روی پایت می گذارم. صورتم را روی مخمل آرامی که دوستش دارم.
نوازشم می کنی. اشک امانم نمی دهد.
انگشتانت میان موهایم به آرامی چرخ می زند.
کلامت اما خردم می کند. دشوار دشوار.
تاب می آورم همه را.
می دانم مهمان در راه خانه ات است. قصد رفتن می کنم.
در چهارچوب در، همدیگر را در آغوش می گیریم.
من گریه می کنم. تو گریه می کنی.
در میانه ی اشک، لب بر لب هم می گذاریم.
به خودم می گویم به یاد نگه دارش. نگه می دارمش.
می روم. تو می مانی.
روحم اما جان می دهد زیر لب هایت.
......
......
......
هی! تابستان خداحافظی های پر اندوه، مرا رها کن بی خاطره.
پاییز شاید بکاهد سنگینی شانه هایم را.
......

......

* مرحوم حسین پناهی




29 May، 2009

بودن یا نبودن؟!

در هیاهوی دوره ی قبل به خوبی به یاد دارم که گروهی، بنا بر دلایل خود تصمیم بر تحریم انتخابات گرفتند و به نشانه ی اعتراض مشارکت نکردند و در همان زمان بود که در دور اول دکتر معین را به عنوان منتخب خود برگزیدم و در دور دوم من هم به جمع تحریمی ها پیوستم. نمی توانم بگویم پشیمانم چون احمدی نژاد را نمی شناختم و اساسا شعارهای بدون برنامه را درک نمی کنم و نمی دانم چطور ممکن است فردی وعده ای بدهد بدون آنکه برای آن برنامه ریزی کرده باشد. به هر حال تمام نامزدهای ریاست جمهوری، در طول یک شب تصمیم نگرفته اند پا در این عرصه بگذارند اگر موضوع را فراتر از کسب کرسی قدرت در نظر گرفته باشند، برای این اقدام بزرگ، در طول زمان برنامه ریزی می کنند تا بتوانند طرح هایی با پشتوانه ی محکم و منطقی ارائه دهند. در عین حال نیز نمی توانستم به آن رقیب دیگر که صد در صد با نگرش ضد طبقاتی من در تضاد بود رای بدهم.

اما اکنون نمی توانم به رنگ آبی تحریمی ها بپوندم که گویی آرامش نهفته در آبی، پذیرشی را در پیش دارد از هر آنچه هست. من برای آبی ها یک دلیل و دو امید می بینم. دلیلی مبنی بر این موضوع که انتخابات سالم و رای من و شما تعیین کننده نیست و خانه از پای بست ویران است و باید به این ویرانه نه گفت و پیام را رساند و البته در انتها چه کرد؟ نمی دانم. یعنی پس از اینکه نه گفته شد چه برنامه ای را در جهت بهبود اوضاع ارائه داد؟ اینکه در هر دوره ی انتخاباتی ما شرکت نکنیم و خود را مبری از گناه عظیم مشارکت دانسته و هیچ طرح و اقدامی را ارائه ندهیم به نظر نمی آید که دورنمای سازندگی را در پیش داشته باشد.

اما امیدها. نخست اینکه با نه گفتن به سیستم موجود، منتظر انقلابی مردمی هستند که اگر کمی در اجتماع و نه در بین مدعیان روشنفکری و فضای اینترتی، چرخ بزنند و با مردم کوچه و بازار نشست و برخاست کنند متوجه می شوند که چنین عاملی در پیش رو نخواهد بود زیرا نه تنها هشت مردم گرو نه شان است که آن ها تجربه ی انقلاب را هم پشت سر گذاشته اند و سال ها با جنگ دست و پنجه نرم کرده اند و در حال حاضر به امید اصلاح در همین وضعیت موجود هستند.

و دیگری شاید حمله ی به ایران و دگرگونی از این طریق باشد که این هم تجربه ی چند سال اخیر در افغانستان و عراق به اندازه ی کافی به دنیا ثابت کرده است که جنگ تحت هر عنوان و بر مبنای هر دلیلی چه سوغاتی را برای مردم دارد.

در حقیقت تصور من از رنگ آبی ها این است و بنا بر باور همیشگی ام، ما اصولا مردمی هستیم که خوب می دانیم چه چیز را نمی خواهیم اما نمی دانیم بعد از این نخواستن، چه می خواهیم. یا حداقل با نگاه روشنفکر مابانه تنها گروهی را به رای ندادن فرا می خوانیم و دیگر آن ها را آنقدر صاحب خرد نمی دانیم که جایگزینی این بی عملی را عملی دیگر تعریف کنیم. شاید این انزجار همیشگی من است که نمی توانم گروهی را توده تصور کرده و گروهی را توده بان.

من بر این باورم که تغییر از میان همین مردم پیش می آید. آگاهی می تواند بستر را برای مشارکت ایجاد نماید و این زمان می خواهد. زمان می خواهد که دست از کلی گویی بر داریم و بر اساس شرایط، امکانات، ظرفیت و جامعه ی موجود طرح ارائه دهیم و پیش برویم. زمان می خواهد که مردم، خود را نه مقهور یک حکومت که انتخاب کننده ی آن بدانند. همه چیز را از دولت نخواهند، سهم خود را نیز بشناسند. در ساختن آنچه جامعه اش می خوانند سهیم شوند. ما تا زمانی که منفعل باقی بمانیم هر حکومتی که بر روی کار بیاید تبدیل به قدرتی خواهد شد که چوپانی مان را خواهد کرد.

نقد دیگر من مربوط به دوستان خارج از ایران است که آبی را برگزیده اند. بی تردید شما حق انتخاب دارید اما کمی هم به این سو بنگرید. ما اینجا هر انتخابی که داشته باشیم، چه تحریم و چه مشارکت، نتیجه ی مستقیمش را تجربه خواهیم کرد. فضا هر چه بسته تر باشد فشار بر مردم، فعالان سیاسی و اجتماعی بیشتر خواهد بود و عرصه زندگی تنگ تر خواهد شد. به نظرتان کارآسانی است هر روز در این فضا نفس کشیدن؟ صبح به صبح ایمیل را چک کردن و خبر بازداشت و شکنجه و اعدام را خواندن؟ زیر نگاه لباس سبزها قدم زدن؟ نوشتن و خیال نگران فردا را داشتن؟ ننوشتن؟ دانشگاه را در زندان دیدن و زندان را دانشگاه؟ کتاب و روزنامه و مجله ای برای خواندن نداشتن؟ البته که شما هم در ایران افرادی را دارید که نگرانشان باشید، البته که رنج ما رنج شماست اما رنج ما بیش از همه رنج ماست. باور کنید!

آبی های عزیز، به من بگویید اگر رای ندهم چه می شود؟ به من امکان انتخاب بین گزینه های تان را بدهید. چون می دانم که اگر رای بدهم، ممکن است فضا تغییر کند. ننوشتم دگرگون شود، نوشتم تغییر کند. این تغییر هم می تواند از یک درصد باشد تا صد در صد. اما همین که بشود از این قبر کوچک و تنگ خارج شد و اندکی حرکت کرد، برای من جای امید است. برای اندیشه ی سازندگی من جای امید است. به نظر می آید در این دنیا هیچ قطعیتی وجود ندارد و از آنجا که همه چیز نسبی است ترجیح می دهم سهم بودنم را پررنگ تر ببینم.

اما، وصف گذشته ی کاندیداهای حاضر را همه خوب می دانند. و شاید انکار واقعیات، رویکردی بیهوده باشد و تنها باید به فرصتی دیگر اندیشید. ولی این گذشته برای هر کسی پیامی دارد. پیامی که گاه نمی توانی بی تفاوت یا بخشاینده باشی چون به جان آدم هایی بستگی داشته که تو حق نداری دم از حقوق بشر بزنی و در این زمان آن را دور بزنی. چون نمی توانی بپذیری در دوره ای بخشی از قدرت را چه اندک و چه بیش، در دست داشته باشی و خود را بی گناه بدانی در برابر رنجی که بر گروهی رفته است و جان هایی که ستانده شده و دیگر هیچ توجیهی باز نمی گرداندشان. بنابراین من رای می دهم و رای من کروبی است. کروبی با گذشته ای پر از علامت سوال. ولی به او رای می دهم زیرا:

1. کروبی بیست سال سکوت نکرد و حضور داشت. گاه موثر، گاه بی اثر و گاه بد اثر. اما بود. و حال که برای جایگاهی دیگر آمده است نه کسی از او قهرمان ساخته است و نه خودش از خودش.

2. کروبی از هیچ گزینه ی نظامی و شبه نظامی برای تبلیغات انتخاباتی اش استفاده نکرده است.

3. کروبی در میانه ی اصول گرایی و اصلاح طلبی حیران نمانده است.

4. کروبی نسبت به مبانی حقوق بشر آگاهی دارد حتی اندک.

5. کروبی سال هاست که می داند می خواهد رئیس جمهور شود و به همین منظور خطا و آزمون می پیماید و در این راه گروه مشاوران خوب و آگاهی را جمع آوری کرده است. برنامه هایش مشخص است و برای هر کدام طرحی دارد.

6. کروبی می گوید دانش من محدود است. می گوید: "اقتصاد، اقتصاددان می خواهد و به همین دلیل باید مشاور اقتصادی آگاه و مسلطی را انتخاب کرد و کسی به تنهایی نمی تواند دانش همه چیز را داشته باشد. " همین که آدم بداند نمی داند خوب است. به قولی: " آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند. آن کس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به مقصد برساند."